تقدیر

من به نسیب و قسمت و تقدیر همیشه اعتقاد داشتم و حالا که دارم چیزای عجیبی توی زندگیم تجربه میکنم بیشتر بهشون ایمان آوردم.

زندگی واقعا غیر قابل پیش بینیه. تو خودت رو بکش اما آخرش دقیقا چیزی اتفاق میفته که توی تقدیرت نوشته شده. حتی معتقدم تمام جاهایی که میریم، وسایلی که استفاده میکنیم، قبلا اسممون روشون هک شده و برامون رزو شده. من خیلی وقته خودمو سپردم به موج های دریای زندگی. دست از تلاش نکشیدم، هنوزم مثل همه آدم های دیگه برای اهداف و خواسته های زندگین تلاش می کنم. اما معتقدم همچنان آخرش اونی که خدا برام توی کتاب زندگیم نوشته رخ میده.

من خسته م. من خسته م. روحم، جسمم.

دلم میخواد یک جای خیلی آروم برم، یک جایی که هیییییییییچ صدایی نیاشه. حتی صدا های توی ذهنم هم خاموش بشن، اونوقت جسم و روحم برای تایمی توی ارامش کامل بخوابن.

من خیلی...

بی عنوان

هفته پیش روز یکشنبه جواب سوال پست قبلم رو گرفتم. داشتم ظرف هارو میشستم، مامانم و خانم مهمون هم بودن. مامانم به خانم مهمون گفت از نورا هیچچوفت رنج ندیدم. ازش راضیم. یهو کلی خوشحال و بغضی شدم.

ختمی، نمازی، دعایی سراغ دارید که سریع حاجت بده؟ برای کاری اقدام کردم. خیلی برام مهمه که نتیجه مثبت بگیرم. اگه نشه اونوقت زندگیم... نمیدونم. من قدم هامو براش برداشتم. بقیه ش با خدا و سرنوشتم...

توی عنوان نوشتن همیشه به مشکل بر میخورم....

من کافیم؟

بین همه گرفتاری ها و دغدغه های زندگیم چند ماهی میشه عمیقا به این فکر میکنم گه آیا مامانم از من از ته ته قلبش راضیه؟ منو اصلا دوست داره؟ باعث افتخارشم یا غم و نا امیدیش؟ چرا هیچوقت هیچی نمیگه؟

🙃😕

دقیقا همون وقتی که فکر می‌کردم توی تاریکی غرق شدم و بدبختم با چند نفر آشنا شدم و اونا بدون اینکه من بخوام خودشون برام از زندگیشون گفتن. و من دیدم زندگیم خیلی هم گل و بلبله.

دیگه خودمو فراموش کردم. به این باور رسیدم که آدم ناشکری هستم. و از اونجایی که حتی برای یک مورچه دلسوزی کیمن کارم شده دعا کردن برای اون دو نفر و زندگی سختشون.

خدایی که به شدت کافیست

ولی علی رغم تمام مشکلات زندگیم خدا بی نهایت دوستم داره. و من این دوست داشتن رو میبینم. دقیقا همون وقت هایی که قلبم از استرس میلرزه ولی در نهایت من برنده میشم.

دوستت دارم بهترینم...

رنگی

یکی از فامیل هامون اومده خونمون. پسرش برام حکم همون داداش کوچولوی نداشته‌م رو داره‌. همون داداش کوچولویی که یهو قدش ازت بلند تر میشه‌.

ممنونم ازش. امشب به اندازه تموم روز های مزخرف و غمگین گذشته خندیدم. همه‌ش بخاطر اون بود.

خدایا بابت خنده های امشب شکر. بابت همه چیز شکر...

تاریک

موهامو حنا گذاشتم. رنگ حنا کم کم داره میره و تار های سفید کم کم خودشونو نشون میدن. من هنوز اوایل بیست سالگیم رو دارم زندگی میکنم.

من از خیلی چیزا خبر دارم که بقیه نمیدونن، حبس کردن این همه راز ترسناک توی دلم داره خفه‌م میکنه. شب هام با ترس و استرس صبح میشه. حالم بده. من حالم بده.

همیشه فکر میکنیم بلا مال مردمه، اما بلا در کمین خودمونم نشسته‌ست. کنارمون لحظه به لحظه راه میره و دنبالمون میکنه. با یک حرکت کوچیک سرمون هوار میشه‌. بلا زندگی عزیز ترینمو گرفته. کاش،میتونستم براش کاری بکنم. شده‌م مرده‌ایی که دستش از دنیا کوتاهه. هیچ غلطی نمیتونم بکنم تا نجاتش بدم.

من یک روزی میمیرم. امیدوارم به جایی نرسه که خودم جون خودمو گرفته باشم...

یک روزی ولی‌ تموم میشه این تاریکی...

راه درست چیه....

من شاهد یک خیانتم. اگه به خانم بگم طرف بیشتر دلش میشکنه. هیچ کاری نمیتونه بکنه. وقتی این خانم رو میبینم بیشتر میچسبم به درس و مشقم.

کوفت به همچین ازدواج هایی...

برم به خانم بگم؟

چطور به روی مرده بیارم؟ که بفهمه من فهمیدم.

قند من

چندی بعد امتحان دارم. 2 هفته بعد. نا امیدی تمام وجودم رو در بر گرفته. میخندم، حرف میزنم. اما شب هام پر از افکار ترسناک و نا امید کننده ست. من حالم با زندگیم خوش نیست. آدم های زندگیم رو دوست ندارم. تنها موجودی که عاشقانه دوستش دارم و غمم رو کم میکنه همین جوجه گربه خونمونه. کافیه یک نگاه به چشم های معصومش بندارم، اونوقت تمام غصه هام فراموش میشن و قهقه میزنم. اون قند روز های تلخ منه. همیشه توی بغلم میگیرمش رو توی دلم مدام بهش میگم قند شیرین من، آفتاب روز های سرد من. بلند نمی گم وگرنه همین دو جمله میشه درامای جدید زندگی من.

من حالم خیلی بده. نمیدونم کی این ماجرا ها تموم میشه. شاید با مردن من. کاش اون دنیایی نباشه، وگرنه که اون دنیای هم اوضاع قراره خیط تر باشه.

الحمدالله خدا جونم. مرسی بابت این دنیا و اون دنیا....