چندی بعد امتحان دارم. 2 هفته بعد. نا امیدی تمام وجودم رو در بر گرفته. میخندم، حرف میزنم. اما شب هام پر از افکار ترسناک و نا امید کننده ست. من حالم با زندگیم خوش نیست. آدم های زندگیم رو دوست ندارم. تنها موجودی که عاشقانه دوستش دارم و غمم رو کم میکنه همین جوجه گربه خونمونه. کافیه یک نگاه به چشم های معصومش بندارم، اونوقت تمام غصه هام فراموش میشن و قهقه میزنم. اون قند روز های تلخ منه. همیشه توی بغلم میگیرمش رو توی دلم مدام بهش میگم قند شیرین من، آفتاب روز های سرد من. بلند نمی گم وگرنه همین دو جمله میشه درامای جدید زندگی من.

من حالم خیلی بده. نمیدونم کی این ماجرا ها تموم میشه. شاید با مردن من. کاش اون دنیایی نباشه، وگرنه که اون دنیای هم اوضاع قراره خیط تر باشه.

الحمدالله خدا جونم. مرسی بابت این دنیا و اون دنیا....