موهامو حنا گذاشتم. رنگ حنا کم کم داره میره و تار های سفید کم کم خودشونو نشون میدن. من هنوز اوایل بیست سالگیم رو دارم زندگی میکنم.

من از خیلی چیزا خبر دارم که بقیه نمیدونن، حبس کردن این همه راز ترسناک توی دلم داره خفه‌م میکنه. شب هام با ترس و استرس صبح میشه. حالم بده. من حالم بده.

همیشه فکر میکنیم بلا مال مردمه، اما بلا در کمین خودمونم نشسته‌ست. کنارمون لحظه به لحظه راه میره و دنبالمون میکنه. با یک حرکت کوچیک سرمون هوار میشه‌. بلا زندگی عزیز ترینمو گرفته. کاش،میتونستم براش کاری بکنم. شده‌م مرده‌ایی که دستش از دنیا کوتاهه. هیچ غلطی نمیتونم بکنم تا نجاتش بدم.

من یک روزی میمیرم. امیدوارم به جایی نرسه که خودم جون خودمو گرفته باشم...