گفت من خبر نداشتم میخوایم بریم قبرستون. قرار بود بریم بازار. آماده شدیم رفتیم، یهو ماشینو جلوی قبرستون نگه داشت. داستان تک تک آدم های اونجا رو میدونست. یک قبرستون رو نشون داد گفت این یک پسر ۲۱ ساله بوده که داشت می‌رفته دانشگاه ماشین میرنه بهش و از روی سرش رد میشه.

گفت وقتی اینو شنیدم درجا تو و آبجی اومدین جلو چشمم، گفتم خدا نکنه این اتفاق برای شما دوتا بیفته. الان میترسم شما برین دانشگاه.

خوب اون نمیدونه من خیلیییی وقته هر شب به امید تموم شدن این زندگی چشم هامو میبندم میکنم. اون نمیدونه که من قدردان نفس کشیدن نیستم و بیشتر دلم میخواد نباشم.

اون نمیدونه که من ته ته ته دلم عین یک احمق آرزو کردم کاش منم که میرم دانشگاه یهو یک ماشینی، چیزی بهم بزنه و بمیرم.

اون هیچی نمیدونه‌...