روز های آخر
از سمت پدری یک مریضی ژنتیکی داریم. خواهرم اولین قربانی این بیماری بود. بابا و مامانم خوشحال بودن که حداقل باقی بچهها. شون سالمن.
چند ماهی میشه دارم کم کم منم آلوده این بیماری میشم.
نمیدونم کی قراره نمایان بشه، چطوری که اطرافیان هم بفهمن.
حالم از این زندگی بهم میخوره.
دلم میسوزه،
برای مامانم، مامان طفلکی مظلوم من. حالا به هر طرف نگاه کنه سیلی میخوره.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 22:47 توسط نور
|