شاید یک روز
خیلی وقت میشه دیگه پاییز و زمستون رو دوست ندارم. اما امروز یهو دلم تنگ یک شب زمستونی شد. همون شب که پاهامون تاا زانو توی برف ها میرفت. خواهر هام باهم برف بازی میکردن و صدای خنده هامون سکوت خیابون رو میشکست.
دلم خواست اون شب رو دوباره زندگی کنم. همون شب رو...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۵ ساعت 10:40 توسط نور
|