زندگی ما آدم ها فصل داره، 2 تا فصل. یا بهار تابستونیه یا پاییز زمستونی. یعنی یا همه چیز رنگی و خوبه یا خاکستری و ابریه.

نمیدونم دقیقا از کی، اما خیییلی وقته زندگی من توی فصل پاییز گیر کرده. گاهی یک آفتاب سرد سعی میکنه از پشت ابر های همیشه خاکستری بر زندگی من بتابه و هرچند ضعیف اما بهش گرما بده، اما زور ابر های خاکستری بیشتره و نمیشه.

حالم بده. الان ترم دوم دانشگاهم. پارسال که داشتم برای دانشگاه رفتن شب و روز دعا میکردم فکر میکردم میتونم فقط متمرکز روی دانشگاه درسمو بخونم و به زندگیم یک سر و سامونی بدم. اما نشد. عمیقا دارم به این که ترک تحصیل کنم، فکر میکنم. ترم پیش که چیزی یاد نگرفتم، این ترمم... آخرش چی؟

من به چی فکر میکردم و چی شد؟

چقدر خوشحال بودم دانشگاه قبول شدم.

زندگی داره دهنمو سرویس میکنه. صبح ها که بیدار میشم همون ثانیه اول کلی استرس سراغم میاد. عمیقا دلم می‌خواد فرار کنم. از همه چیز و همه کس.

خیلی مهمه توی چه خانواده و چه شرایطی به دنیا بیای.

بیخیال...