<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>راه نوری</title>
<link>https://lichtpfad.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 15 Oct 2026 21:19:53 +0100</lastBuildDate>
<item>
<title>تیکه آخر پازل من </title>
<link>https://lichtpfad.blogfa.com/post/18</link>
<description>نبودت توی زندگیم خیلی احساس میشه. شاید اگه بودی و داشتمت خیلی همه چیز فرق می کرد. تا ابد من نیمه می مونم. همیشه و همیشه حسرت من می مونی. کاش بودی. فکر میکنم اگه می بودی میشدی قهرمان من. شاید دیر تر موهام سفید میشدن و شب هام با فکر و استرس کمتری صبح میشدن...</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2026 21:19:53 +0100</pubDate>
<dc:creator>lichtpfad</dc:creator>
<guid>lichtpfad.blogfa.com/post/18</guid>
</item>
<item>
<title>قلبم</title>
<link>https://lichtpfad.blogfa.com/post/17</link>
<description>امروز داشتم جزوه هامو آماده میکردم و خلاصه نویسی میکردم. ذهنم خالی بود از تمام مضوعات زندگیم. یهو بدون هیچ دلیلی زدم زیر خنده و اشک هام جاری شد و خنده م به گریه بلند تبدیل شد. از خنده و گریه م تعجب کرده بودم. نه برای خنده م دلیلی داشتم و نه برای گریه ی پشتش. دیدم هرچی بیشتر بشینم بیشتر گریه می کنم. پا شدم و رفتم افتادم به جون آشپزخونه. از اون موقع تا حالا سردرد شدیدم. شاید باید خودمو خالی میکردم...</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2026 19:36:48 +0100</pubDate>
<dc:creator>lichtpfad</dc:creator>
<guid>lichtpfad.blogfa.com/post/17</guid>
</item>
<item>
<title>وایستا دنیا، من میخوام پیاده شم...</title>
<link>https://lichtpfad.blogfa.com/post/16</link>
<description>با خیال راحت تمام نگرانی ها و ترس هامو می سپارم به تو. تو بلدی چطور همه چیز رو درست کنی. تو و فقط تو. از ترس و استرس زیاد بدنم شل شده. معده درد داره خفه م می کنه. کاش پایانم نزدیک باشه. دنیا رو به اندازه کافی دیدم، آدم هاش رو هم دیدم. بسه. بسه. من من نمیخوام دیگه.</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2026 18:50:31 +0100</pubDate>
<dc:creator>lichtpfad</dc:creator>
<guid>lichtpfad.blogfa.com/post/16</guid>
</item>
<item>
<title>شاید یک روز</title>
<link>https://lichtpfad.blogfa.com/post/15</link>
<description>خیلی وقت میشه دیگه پاییز و زمستون رو دوست ندارم. اما امروز یهو دلم تنگ یک شب زمستونی شد. همون شب که پاهامون تاا زانو توی برف ها میرفت. خواهر هام باهم برف بازی میکردن و صدای خنده هامون سکوت خیابون رو میشکست. دلم خواست اون شب رو دوباره زندگی کنم. همون شب رو...</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2026 09:40:11 +0100</pubDate>
<dc:creator>lichtpfad</dc:creator>
<guid>lichtpfad.blogfa.com/post/15</guid>
</item>
<item>
<title>تقدیر</title>
<link>https://lichtpfad.blogfa.com/post/14</link>
<description>من به نسیب و قسمت و تقدیر همیشه اعتقاد داشتم و حالا که دارم چیزای عجیبی توی زندگیم تجربه میکنم بیشتر بهشون ایمان آوردم. زندگی واقعا غیر قابل پیش بینیه. تو خودت رو بکش اما آخرش دقیقا چیزی اتفاق میفته که توی تقدیرت نوشته شده. حتی معتقدم تمام جاهایی که میریم، وسایلی که استفاده میکنیم، قبلا اسممون روشون هک شده و برامون رزو شده. من خیلی وقته خودمو سپردم به موج های دریای زندگی. دست از تلاش نکشیدم، هنوزم مثل همه آدم های دیگه برای اهداف و خواسته های زندگین تلاش می</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2026 20:45:21 +0100</pubDate>
<dc:creator>lichtpfad</dc:creator>
<guid>lichtpfad.blogfa.com/post/14</guid>
</item>
<item>
<title>بی عنوان</title>
<link>https://lichtpfad.blogfa.com/post/13</link>
<description>هفته پیش روز یکشنبه جواب سوال پست قبلم رو گرفتم. داشتم ظرف هارو میشستم، مامانم و خانم مهمون هم بودن. مامانم به خانم مهمون گفت از نورا هیچچوفت رنج ندیدم. ازش راضیم. یهو کلی خوشحال و بغضی شدم. ختمی، نمازی، دعایی سراغ دارید که سریع حاجت بده؟ برای کاری اقدام کردم. خیلی برام مهمه که نتیجه مثبت بگیرم. اگه نشه اونوقت زندگیم... نمیدونم. من قدم هامو براش برداشتم. بقیه ش با خدا و سرنوشتم... توی عنوان نوشتن همیشه به مشکل بر میخورم....</description>
<pubDate>Sat, 19 Sep 2026 19:08:14 +0100</pubDate>
<dc:creator>lichtpfad</dc:creator>
<guid>lichtpfad.blogfa.com/post/13</guid>
</item>
<item>
<title>من کافیم؟</title>
<link>https://lichtpfad.blogfa.com/post/12</link>
<description>بین همه گرفتاری ها و دغدغه های زندگیم چند ماهی میشه عمیقا به این فکر میکنم گه آیا مامانم از من از ته ته قلبش راضیه؟ منو اصلا دوست داره؟ باعث افتخارشم یا غم و نا امیدیش؟ چرا هیچوقت هیچی نمیگه؟</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2026 15:16:15 +0100</pubDate>
<dc:creator>lichtpfad</dc:creator>
<guid>lichtpfad.blogfa.com/post/12</guid>
</item>
<item>
<title>🙃😕</title>
<link>https://lichtpfad.blogfa.com/post/11</link>
<description>دقیقا همون وقتی که فکر می‌کردم توی تاریکی غرق شدم و بدبختم با چند نفر آشنا شدم و اونا بدون اینکه من بخوام خودشون برام از زندگیشون گفتن. و من دیدم زندگیم خیلی هم گل و بلبله. دیگه خودمو فراموش کردم. به این باور رسیدم که آدم ناشکری هستم. و از اونجایی که حتی برای یک مورچه دلسوزی کیمن کارم شده دعا کردن برای اون دو نفر و زندگی سختشون.</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 08:57:35 +0100</pubDate>
<dc:creator>lichtpfad</dc:creator>
<guid>lichtpfad.blogfa.com/post/11</guid>
</item>
<item>
<title>خدایی که به شدت کافیست</title>
<link>https://lichtpfad.blogfa.com/post/10</link>
<description>ولی علی رغم تمام مشکلات زندگیم خدا بی نهایت دوستم داره. و من این دوست داشتن رو میبینم. دقیقا همون وقت هایی که قلبم از استرس میلرزه ولی در نهایت من برنده میشم. دوستت دارم بهترینم...</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2026 14:26:27 +0100</pubDate>
<dc:creator>lichtpfad</dc:creator>
<guid>lichtpfad.blogfa.com/post/10</guid>
</item>
<item>
<title>رنگی</title>
<link>https://lichtpfad.blogfa.com/post/9</link>
<description>یکی از فامیل هامون اومده خونمون. پسرش برام حکم همون داداش کوچولوی نداشته‌م رو داره‌. همون داداش کوچولویی که یهو قدش ازت بلند تر میشه‌. ممنونم ازش. امشب به اندازه تموم روز های مزخرف و غمگین گذشته خندیدم. همه‌ش بخاطر اون بود. خدایا بابت خنده های امشب شکر. بابت همه چیز شکر...</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 22:32:04 +0100</pubDate>
<dc:creator>lichtpfad</dc:creator>
<guid>lichtpfad.blogfa.com/post/9</guid>
</item>
</channel>
</rss>
